از عواقب انتظار زیاد شما برای به روز شدن سرزمین کوچکم
گویا یوزارسیف در اتاق هفت در، این رباعی را سروده است:
یــادت نـَـرود "خــدا" ، نـگهـدارم را
یــادت نـَـرود مـســیـر ِ افـــکـــارم را
گـفـتـیـم قـرارمـان فـقـط پـیـرهن ست
بـانـو نکـُـنـد یه وقت شـلـوارم را...؟!
آبان ۸۸
روح الله احمدی (بلبل)
یکی از دوستان شاکی بود که چقدر بوسه در رباعیاتم دارم... بدون شرح:
هــر روز شــده ورد ِ زبـانـم، بـوسـه
چـسـبـیـده بـه پـهـنـای لبـانـم بـوسـه
بوسیدن ِ لب دستِ خودم نیست عزیز
مثل ِ خـوره افـتـاده بـه جـانم بـوسـه
روح الله احمدی (بلبل)
سلام
دوست شاعر مهربانم جناب خلیل شفیعی چند روز قبل آمدند و برایم کامنتی نوشتند که بیتی را از حضرت حافظ بگویم که خیلی دوست دارم و در عوضش ایشان به نیت من فالی می گیرند
من بیت را نوشتم و ایشان هم برایم فال گرفت و جالب این که فال من این بیت در آمد:
ای پیک راستان خبر یـار ما بگو
احوال گل به بلبل دستان سرا بگو
یا طبق نسخه ای دیگر:
ای پیک راستان خبر سرو ما بگو
احوال گل به بلبل دستان سرا بگو
این برای چندمین بار بود که حافظ من رو شرمنده می کردند
حرفهایی با من داشتند که توسط پیک به من زدند... در شعر زیر آنچه میانمان گذشت را نوشته ام:
ای پـیـک راســتــان خـبـر از حـال مـا بـگـــو
از قــول ِ گــل بـه بـلـبـل دستـان سـرا بـگـــو:
« از شــاعــران ِ لال شــده دلــشــکــسـتـه ام
مـُـشـتـی مـَـتـَرسـکـند هـراسان! چـرا؟ بـگــو
از ترس ِ آنـکه نـوک نـخـورنـد از کـلاغ هــــا
نــوک می زنــنــد مـزرعـه را بی حیــا بـگـــو
ایـــشــان دم از ادب زده ، امــــا بــرای ِ مــــا
دارنـــد مـدرکــی کــه کـنـنـد ادعـــا؟ بـگــــو »
گــفــتــم بــه پــیــک زود بــرو پـیـش ِ سـرورم
تــقــدیــم کــن سـلامی و بـعـد از دعــا بـگـــو:
***
« فـرهـنـگ ِ مــا بــدون ِ شــمـاهـا تـبــاه شـــد
هــر کــس رسـیـد مــرتـکـب ِ اشــتــبــاه شــــد
انــــگــــار بـــاز دوره ی دربـــاریـــان شــــد و
بـــازار ِ داغ ِ شــعـر فــروشـــان بـــراه شـــد
نانی ست شعرشان که به هم قرض می دهند
نــانـی کـه مـانـد کـنـج ِ تــنـور و سـیـــاه شـــد
***
مـا زور ِ بـیـخـودی زده ، شـاعـر نمی شویم
شـعـری، قصیده ای، غزلی، حـافـظـا بـگو!»
روح الله احمدی (بلبل)
۲۲/۷/۸۸
بعد التحرير: جناب آقای خلیل شفیعی بعد از غزل دو طبقه من و استقبالم از بیت حافظ دوباره تفالی به حضرت زدند.
جالب است پاسخ حضرت حافظ را بخوانيد كه مطلع و مقطعش چنين است...
مــرا می بــیــنـی و هــر دم زیـــادت می کــنـی دردم
تــو را می بـیـنـم و مـیـلم زیـــادت می شــود هــردم
*
تو خوش می باش با حافظ برو گو خصم جان می ده
چو گرمی از تو می بینم چه باک از خـصم دم سردم
سلام دوستان
داشتم خبرها را زیر و رو می کردم که این خبر را خواندم:
اوباما و سارکوزی کاندیدای جایزه صلح نوبل
و این دو بیت را نوشتم:
نماد ِ صـلح در دستی قـشنگ است...
که دور از مردم آزاری و جنگ است
بــــرای ِ حــــاکـــمــیــت بــر خـــلایـق
محـبـت بهـتـر از تیـر و تـفـنـگ است
نمیدانم چرا به ما ایرانی ها از این جایزه ها نمی دهند!!!
خبرهای دیگر راجع به این موضوع را هم میتوانید در اینجا بخوانید.
مرا ببخشید که کم شعر شده ام... سرم بسیار شلوغ است و فرصت کمی هم که پیدا می کنم به مطالعه مشغولم. فکر کنم فایده خواندن از نوشتن بیشتر باشد.
البته بلبل زبانی ها باشد برای بعد. جبران می کنم!!!
ارادتمندتان... روح الله احمدی (بلبل)
یک نـامه ی محرمـانه از بـاد به خــاک
اینگونه نـوشته بـود و می داد به خــاک
در کــُـشـتـی آخـری کـه بـا فـقـر گـرفـت
بــا هـرزگـی ِ زنـانـه افــتــاد بـه خــاک
چهارم مهر ماه
بـا چـنـد هـزار سـال فـرهــنـگ ِ غـنـی
بـا ثــروت ِ نـفـت و بـا غـروری وطـنـی
مـن در عـجـبـم چـطور ایــران عـزیز!
هر سال رکـورد ِ فـقـر را می شکنی؟!
ششم مهر ماه
روح الله احمدی (بلبل)
سلام
با اولین بارش باران پاییز بر تنم... تقدیم به شاعر بارانی جلیل صفربیگی
بـا عـشق ِ خـدا قـدم زدم در بـــاران
آرام و قـــدم قـــدم قـــدم در بـــاران
ای ابــر، بـبـار بـر تـنـم، غـسـل بـده
مـن مرد بــدم بــدم بــدم در بـــاران
28/6/88
تقدیم به تو!!!
ای کـاش کـه من پـیـر شـوم در بـغـلت
بـا دسـت ِ تـو زنـجـیـر شـوم در بـغـلت
پـرواز پــُر از حـس ِ رهـایی سـت ولی
ای کـاش زمـیـن گـیـر شـوم در بـغـلت
28/6/88
تقدیم به خودمان!!!
باید که از ایـن دقیقه هـا عکس گرفت
از بـارش ِ ابــر، از خــدا عکس گرفت
برقی زد از آسـمـان، گـمانـم کـه خــدا
از عشق ِ میـان ِ ما دوتا عکس گرفت
تقدیم به... نمیدونم!!!
بـا حوصله ات همیشه ور می رفـتـم
از بــام ِ دلـت شــبـانـه در می رفـتـم
هر دفـعه برای بخـشـشـت در کوچـه
تـا صـبح فـقـط کـلاغ پــَر می رفـتـم
روح الله احمدی (بلبل)
همانطور که آمد نوشتمش...
بــا شـاعـر ِشـعـری کـه فـقـط بــنـده عشق است
لـبـخـنـد بـزن ، خـنـده ی تــو خــنـده عشق است
ایـن شـاعر ِعـاشـق شـده تـرمـز نــَبـُـریـده است
این سرعت ِ شعری ست که در دنده عشق است
بـوســیـدن ِ لـبـهـای تــو شـعـری اسـت دوبـــاره
هـر بـوسـه در ایـن شـعـر نـمـایـنـده عشق است
خــودکــار ِ لـبـت بــود کـه بـا جــوهــر ِ قـــرمــز
امـضـا زد و پــیـوسـت بـه پــرونــده عشق است
از بـوسه و از عـشـق نـوشـتـیـم و نـوشـتـیـم...
با این همه شعری ست که شرمنده عشق است
روح الله احمدی (بلبل) 18/6/1388


